|
سلامممممممممممممممممممممم........... سلامممممممممممممممممممممممممم................. سلام .....سلام.... سلام.......من اومدم......................... يه سلام گرم گرم به گرمي اين روزاي داغ تابستون............. يه سلام به خنكي يه هندونه ي خنك كه خستگي رو از تن درمياره.......... سلام و سلام و سلام....................... سلام به همه ي دوستاي گلم............. سلام به همه بر وبچ بلاگي................... بالاخره ما هم اين كنكورو داديم........تموم شد.................تموم تموم.............. ........................خدايا شكرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت............................ بازم سلام...... سلام به همه ي اونايي كه اتو اين نبودم اومدنو فراموشم نكردن...... ممنون از همتون............ ممنون از اونايي كه با حضور يكطرفشون واقعا سنگ تمون گذاشتن........ شيما جون...درسا شيطون....داش سامي گل.....فاطمه خانوم....وهمه اونايي كه نتونستم اسمشونو بگم(شرمنده...) در آخر ممنون از همه ي اونايي كه واسم دعا كردن......مممنننوووننن........... پاورقی... مداد......... يه روز يه مردي مداد زيباييو ساخت وبعدش بردش بازار بفروشه.... اما قبل فروش چندتا نصيحت بهش كرد...بهش گفت... پنج چيز هست كه تو بايد ازاون مطلع باشي تا بتوني يه مداد خوب و زيبا بموني.... اول اينكه:شايد بتوني خيلي از كلمه هارو بنويسي اما فقط چيزاييو بايد بنويسي كه صاحبت از تو ميخواد.... دوم اينكه قطعا هر از چند گاهي مي تراشنت و درد زيادي به جونت ميوفته ... اما بايد صبور باشيو و بدوني تنها با صبر كردن ميتوني به مداد بودنت ادامه بدي... سوم اينكه:شايد بعضي از كلماتو اشتباه بنويسي...اما بايد بعدش اصلاحش كني... چون در اون صورت قطعا مورد نفرت همه واقع ميشي پس بهتره از نوكت در جهت مثبت استفاده كني... ودر آخر اينكه هرگز به ظاهرقشنگت مغرور نشوو فقط به فكر نوشتن كلمات قشنگ و پر معنا باش چون فقط اونا از تو به يادگار ميمونن و جسمت تا آخر تراشيده ميشه....!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387 21:2 توسط احسان |
ولنتاین ..روز عشق و محبتو بهتون تبریک میگم...(با کمی تاخیر...) براۍ تو مۍ نويسم.... براۍ تو كه با طو فانۍ آمدۍ و ... با آنكه شبهاۍ طوفانۍ ام زياد بودند، و لۍ آنشب طوفان برايم چيز ديگرۍ بود... طوفان زير و رويم كرد... مرا شست، پاكم كرد.. . بعد از مدتها سبك شدم، احساس پرواز ميكردم.. . احساس پريدن و چقدر اين پريدن و پرواز كردن قشنگ بود... نميدانۍ چه حس قشنگيست با بالهايۍ كه مال خودت نيست پرواز كنۍ، بپرۍ، بالا بروۍ... تا ابرها، ستاره ها و...آن روزها فكر ميكردم حالا ديگر تمام دنيا براۍ من است و تمام دنيايم در تو خلاصه ميشود... تو بال پرواز من بودۍ و من با تو پريدن را تجربه كردم... چه شبهاۍ قشنگۍ بود... ولۍ چقدر كوتاه بود... براۍ اولين بار بود كه دلم ميخواست باز هم مثل آنشب طوفان شود... طوفان شد، بارانۍ شدم... اما نبودۍ ... جاۍ خاليت را حس ميكردم... به انتظار نشستم تا صبح و تازه حس كردم جمله اۍ را كه بارها بر زبان ميراندۍ:" گاهۍ از انتظار خسته ميشوم...". اما من هم از انتظار و هم از اينجا بودن خسته شده ام... ميخواهم بروم... كجا؟!... نميدانم... شايد همان جاده بۍ انتهايۍ كه هميشه بر سر رفتن در ان باهم دعوا داشتيم... جاده اۍ كه مقصدۍ ندارد... فقط مۍ روۍ، مۍ روۍ، مۍروۍ...رفتن از ماندن و انتظار كشيدن راحت تر است... ميدانۍ چرا؟ چون اميد دارۍ شايد در انتهاۍ آن جاده نامعلوم، انتظارت به پايان برسد... صدايت سرد است، دستانت سردتر و من يخ بسته ام... مۍ خواهم با تو گرم شوم، آب شوم... كاش ميدانستۍ چقدر " دلم برايت تنگ است..." پاورقی... صداي چیک چیک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم... و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب... براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم... مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد... آه اي شکوه بي پايان،اي طنين شور انگير من مي شنوم ... به آسمان بگو که من مي شکنم ...! هر آنچه تو را شکسته... و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...
پاورقی... در آخر ممنون از همه ی دوستای گلی که همیشه با اومدنشون دلمو شاد کردن... امیدوارم همیشه دل شاد و موفق باشن... راتش بچه ها دوباره دارم میرم.. آخه اگه خدا بخواد چهار-پنج ماه دیگه کنکور دارم... واسه همینم گفتم اگه یه چند ماهی بلاگو آف کنم بهتره... تورو خدا یه بار فراموشم نکنین... این وبلاگ ممکنه تا چند ماه دیگه آپ نش(شاید خدا خواست و شد...) به هر حال بیایدو یه کامنت کوچولو بذارین که بدونم فراموش نشدم... همتونو دوس دارم...خیلی زیاد....تورو خدا فراموشم نکنین...دوباره میام... به امید آپ دوباره....بای تا های نازنینا...
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386 16:49 توسط احسان |
تا به حال حرفهايم را با لبهاي نگاهم بازگو مي كردم ولي امشب مي خواهم با زبان قلم برايت سخن بگويم تا بار ديگر ثابت كنم كه لحظه لحظه زندگي ام تو را فرياد می زند...
امشب آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگويم , با دانه هاي شفاف عشق كه ازاعماق جانم جاري مي شوند ...
صفحات دفتر آشنايي ما هر روز با عطر جديدي از عشق ورق مي خورد و من مانده ام
كه آيا خواهم توانست بار عشق تو را به مقصد برسانم يا نه... ؟
دوست دارم تو در كنار من بهترين لحظه ها را تجربه كني ...
دوست دارم تو نيز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند ...
دوست دارم در كنار من مملو از عشق باشي ... مملو از عطر اميد ...
شبها كه بي حضور تو... خاطرات مشتركمان را با ديدگاني اشكبارمرور می کنم...
تصوير چشماني را مي بينم كه مهربانانه چشم به چشمانم دوخته اند...
و من براي استشمام عطر تو آن را در آغوش خواهم كشيد...
كاش مي شد با تو و در كنار تو عشق را در آغوش كشيد...
مهربان ياور زندگي ام ...
در اين شب مهتابي كه مي دانم دلتنگ عطر باراني ... اشكهايم را تقديم قلب درياييت
می کنم...
اما نه ... می دانم دوست نداری اشکی از چشمانم جاری شود...
پس با صدایی که از اعماق وجودم بیرون می آید فریاد می زنم... از صميم قلبي كه به راهت باختم ... د پاورقی... سلام بانوی شهر دود... بانوی سکوت... بانوی تنهایی... تازه یافتمت وچه دیر...تو شکسته شدی در بی محبتی... در یکطرفه ها و گیسوانت را به دست باد دادی تا بگریزی از بانو بودنت...هیچ گاه نگفتم که چقدر دوست میدارمت ... فاصله من و تو بُعد مسافت نیست و نبود ...ریشه ها ما را به هم پیوند می دهد... ریشه هایی که می دانم دوستشان میداری و دور شدی از آنها... شاید شکستنت ... تهی بودنت ازهمین دوریست ... اخرین بار را به یاد داری...؟ ان چند صد روز پیش...؟ می خندیدی و چه اشکار بود برای من که به دروغ می خندی...!! ان روز بغض هایت را دیدم بغض هایی که گره کردی در گلو...دل شکسته ات را دیدم ... گیسوانه بریده ات را دیدم... لبخندی از من کنایه ای بود که هرگز نفهمیدی... بانو من مُرده ام خیلی پیشتر از ان که تو بمیری ... بانو... فراموشت کرده بودم در دود غلیظ شهر سیاهت که ناگهان... در شبگردی هایم نوشته هایت رایافتم...!! اعتراف می کنم که دوست داران تنهایند... ای کاش من پرنده ات می بودم تا با منقارم تکه تکه های قلب شکسته ات را جمع می کردم و میدیدی که چگونه دربادو طوفان زمستان به لانه می رساندمش ...نه برای خود بلکه برای بودن تو... نمی دانم روزی فرا خواهد رسید ...!آیا که پیغامی ازتو به من برسد حتی تبریک عیدی که سالهاست از من دریغ کردی ...!؟ بدان من روز تولدت رابه یاد دارم و ان روز شوم را که ریشه من وتو در آن سوخت ...روزسقوط ... نمی دانم چه بکنم... ؟این روزها درگیر بانوی عشق شدم که داستانش از افسانه ها گذشته و خوب میدانم که پایانی غم انگیز دارد این عشق ...بانوی دیگری در شهر سیاه دود همچون تو تنها والبته هزاران بار شکسته تر... دیگرحتی باورم ندارد هر چند که صادقانه دوست میدارمش... در این میان تنها نوشته های تو کم بود تا به یاد اورم ریشه هایم را و تو را... فرشته زندگیم،کودکیم... سرنوشت هم آشی برایم پخته که همگان می گویند "خوش است"و من در هزار راهی چه کنم ها گرفتارم...... ولی با زبانی ساده میگویم..... + نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386 12:46 توسط احسان |
سلامممممممم....... سلام به همه ی گلهای عاشق ..... به همه ی اونایی که عشقو با تارو پود جسمشون تلاقی دادن ...... به همه ی ....(بماند...) منم اومدم ........هورااااااااااا..... دیگه این امتحانا هم تموم شد.......... وای خدا چقد دلم واسه این برو بچ بلاگی تنگ شده بود ....... شما چی ....؟ ......؟ نه.....؟ اشکال نداره ......ولی من کلی دلم واستون تنگ شده بود...... راستی ممنون از همه ی اونایی که تو این مدت که نبودم باز پیشم اومدنو تنهام نذاشتن ....مخصوصا از فاطمه جون وداش سامی گل و شیما خانم ودرسا شیطون و....... وای هر چی بگم دلم واستون تنگ شده بود سیر نمیشم ..... اخه مگه میشه آدم از دوستای گلی مث(بالاییا)به راحتی دل بکنه...... هر چی فکر میکنم نمیدونم چه جوری تونستم سی چل روز آپ نکنم...... ولی بیخیالش حالا که اومدمو فعلا فعلا ها قصد رفتنم ندارم......
پاورقی... تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم... تو را به خاطر عطر نان گرم ... برای برفی که آب می شود دوست می دارم... تو را برای دوست داشتن دوست می دارم... تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم... تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم... برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت... لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم... تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم... برای پشت کردن به ارزوهای محال ... به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم... تو را برای دوست داشتن دوست می دارم... تو را به خاطردود لاله های وحشی ... به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان... برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم... تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم... تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم... تو برای لبخند تلخ لحظه ها ... پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم... تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم... اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم... تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم... تو را برای دوست داشتن دوست می دارم... تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم... تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم... برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه... تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم... تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم...
+ نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386 20:20 توسط احسان |
تیک تیک ثانیه ها خبر میدن بی تو یه روز دیگه حروم شده پاورقی به همه خواهم گفت به نسیمی که گذر خواهد کرد ، به شهابی که درخشید به شب ، به شب روشن پاک ، به سپیدار بلند ، به پرستو ، که غمگین ترک کند لانه ی خویش ، به همه خواهم گفت ، به شرابی که به پیمانه تو می رقصد ، و تو را مست کند شب همه شب ، من به هر کوچه که تو می گذری ، کوچه هایی که پر از خاطره است ... به همه خواهم گفت: که تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم... پاورقی ۲ در آخر..... میخوام از یه دوست......یه مهربون..... یه هم زبون.......هر چی بگم کم گفتم...... فاطمه خانم یه چیزی بگم ...ما رفتیم.......دارم واسه شما مینویسم..... دارم میرم......... اومدم وبت اما انگار خرابه...... اشکال نداره...... میخوام بگم ما که فراموشت نکردیم...... تا آخرین ثانیه ی آپم منتظرت بودم...... اما انگار قسمت نشد ..... خب مارفتیم.........شاید دوباره بیام...... ولی شاید......... زود .... شاید هیچوقت..... هر وقت اینو خوندی .....بدون که همیشه بیادت بودم...... ما که رفتیم.......دلم واسه همتون تنگ میشه...... همه باید برن........پس....... خدانگهدار.... + نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386 20:18 توسط احسان |
به پاس دوستی... پاورقی.... دوستت دارم + نوشته شده در شنبه 17 آذر1386 19:36 توسط احسان |
ثانیه ها پشت سر هم میگذرن ... حتی زودتر از اینکه تو بخوای بشمریشون ... منم نگاشون می کنم ... فقط نگاشون می کنم ... حتی نمی تونم لمسشون کنم ... دلم برای خودم می سوزه ... شاید قبل از این یه رویای ساده میتونست منو به سمت جلو بکشه ولی .... ولی .... رویاهایم هم سوخت ... خاکسترش رو با سوز و گداز و آه جمع کردم و ریختم توی لجن دونی وجودیم ... شاید که روزی از آن بارور شوم و نوزادی شاید ... چه فرقی می کنه که تو بدونی من تو یه روز بارونی و خیس چقدر می تونستم گریه کنم و حتی تو نفهمی که من گریه کردم . چه فرق می کنه که تو بدونی من می تونم چندتا زخم عمیق و پر چرک روی دستم داشته باشم . چه فرق می کنه ... سوختم ... مهربونم ... سوختم... پاورقی... رهایم کن.. نگو نمی دانی رمز شب را... که باور نمی کنم.... دروغ لرزان تنت را.... چشمانت به من خیره می شوند... می دانم پنهان می کنی... حرفت را.... در حنجره ی تنهایت.... لبانت ترنمی داشت.... طعم بهار می داد... اما حال،.... کسی فردا می دهد... + نوشته شده در شنبه 10 آذر1386 19:57 توسط احسان |
وروی هر قلبی حتی سنگ ترین آنها آرام و گرم نوشت: دوستت دارم.... می توان کینه ها را کنار گذاشت و زمزمه کرد: ز یاران کینه هرگز در دل یاران نمی ماند به روی آب جای قطره ی باران نمی ماند می توان کنار پنجره منتظر پرنده ها ماند... و دستها را با بالهایشان متبرک ساخت... می توان بدی ها و خطاهای ریز و درشت را بخشید... و گره از ابروان گشود و شعر آشتی و لبخند را سرود... می توان عشق ورزید و دوست داشت و مهربان بود... و آنقدر آیینه شد تا خورشید رو به روی ما بایستد و زلف های خود را شانه کند... می توان از تنهایی گریخت و به میان مردم آمد... و از عطر مهربانی شان سرشار شد... می توان واژه های عاشقانه را از دفتر های خاک خورده بیرون آورد... و به دوست تقدیم کرد... می توان بزرگ بود آنقدر بزرگ که سر بر آسمان سایید... و با فرشته ها همسایه شد............ می توان تغییر کردو از این پهلو به آن پهلو غلتید... و از کبودی و تاریکی به وضوح و روشنی رسید... درست مثل ابر های اخمو و تیره... که ناگهان تمام دلتنگی خود را بر دشت می بارند.......... یه پاورقی کوچولو... عشق درياست... مشكل دريا نيست... مشكل ماييم كه بدون توجه و آمادگي به دريا ميريم. تو كه در كنار دريايي بگو...از دريا آرومتر وجود داره ؟؟؟؟ از دريا خشمناكتر وجود داره ؟؟؟؟ از دريا ...... اما هميشه مردم برا رسيدن به اون و داخلش شدن ، مشتاقن !!!.عشق همون درياي ماست...همه ازش لذت ميبرن اما اوني تو دريا آسيب نميبينه كه به اندازه خودش جلو ميره... يه آدم ناشي بايد لب دريا دراز بكشه و لب دريا ، آب بازي كنه!!! جلوتر رفتن اون ، مرگ و نابودي اونه!!!!! بخدا عشق بد نيست،، بدي از ناشي بودن خودمونه. حالا اشكاتو پاك كن و امشب وقتي خواستي بخوابي ، با خودت تصميم بگير كه قبل از رسيدن به اين دريا ، شناگر ماهري بشي...
+ نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386 12:13 توسط احسان |
آیا شده تو یه شب برفی زمستونی بیرون از خونه سردت بشه .....جایی رو برا رفتن نداشته باشی و تا مغز استخونت از سرما بسوزه و تو خیره شی به یه خونه کوچیک سرنبش یه کوچه باریک که توش چراغی میسوزه و گرمایی داره....با خودت میگی هر قدر محقر و ساده اما چقدر الان نایابه ......آیا شده چند روزی باشه که چیزی نخورده باشی و تو کوچه گرسنه و بی رمق قدم بزنی و از پنجره بازآشپزخونه یه خونه بوی یه غذای ساده خونگی به مشامت برسه و تو آرزوی اونو بکنی...........گرچه چیز قابلی نباشه....آیا شده... آیا؟! ........هزاران چیز که نداشتیم و آرزوش رو کردیم .........اما چیزیه که هیچگاه نداشتیم و هیچ کس نداشته و نخواهد داشت و اون خوشبختیه.... چه کسیو میشناسی که خوشبختی رو تنها برا یه لحظه حس کرده باشه و بتونه اونو توصیف کنه...چه کسی رو میشناسی که تو اوج داشته ها چیز دیگری رو نخواد و چه کسی رو میشناسی که وقتی به اون محبتی کنیم از مهر و محبت ما از ته دلش سیر شه و دیگه مهر و محبت کسی رو نخواد .........نمیدونم اما حس میکنم کسی هست که محبتم رو پس میزنه...دوست نداره دوستش داشته باشم.........نمیخواد نگرانش باشم...نمیخواد شب ها با رویاش باشم ...نمیخواد هواش باشم..وقتی دلم میگیره گریه هام بارونی بشه بر غبار گناهان قلبش .....اون نمی خواد.....شاید اون اینقدر خوشبخته که تموم عالم دوستش دارن.... شایداون اینقدر قلبش صاف و بی غباره که نیازی به اشکهای من نداره.... شاید اون اینقدر قدرتمنده که نیازی به نگاه دعا گو من به هنگام بدرقه ش نداره ........روزی برام نامه نوشت و گفت دل از خیلی روزا با کسی نیست ...... ولی اون هنوز هرزگی گل ها رو نداره که هر دستی اونو پرپر کنه... اون هنوز یادش رو تو خاطر من به امانت گذاشته و من اونو به دست هرزه فراموشی نمیسپارم............ + نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386 0:33 توسط احسان |
بوی خواب در شب سرد پاییزی در خانه و کوچه پيچيده... از کنار پنجره های بسته که می گذری ، تنها می توانی صدای بی صدای رخوت را بشنوی . نه باران بهانه طراوت می شود...نه عشق بهانه ای برای تبسمی بی رنگ. امشب از اين شهر پر بهانه از پشت پيچ های راه های ناتمام که هيچ وقت به هيچ جا نمی رسد ، می روم . امشب چشم از آسمان با پولک های نقره ای اش می گيرم و بهانه های ساده برای چشمک زدن را به دست قصه های تکراری ليلی و مجنون می سپارم تا خوش باوری را برای هميشه فراموش کنم ؛ خوش باوری و سادگی... بهانه های عاشقانه و نگاه های کودکانه... تپش های بی مهابا و سردی اضطراب ديدن و گفتن... من امشب از شهر قصه های پر غصه سفر می کنم. مقصدم ، آسمانی است بی رنگ تا ديگر دلتنگ آبی آن نشوم... ابرهايی است بی باران تا ديگر زنگ باران مرا به دنيای روياهای خيس چشمان آشنا نبرد... دشت های خشک است تا ديگر در انتظار رقص شاليزار ننشينم... دريايی بی آب است تا دلنگران نا آرامی موج ها نباشم... مقصدم آنجاست که هيچ کجا نيست. تو پشت سر من پياله آب مريز که ديگر با من ميلی برای بودن و بازگشت نيست... + نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386 1:19 توسط احسان |
امشب دلم گرفته. يك بغض تلخي تو گلومه كه راه نفسم رو بسته.... حس غريبي دارم... حس دلتنگي لحظه غروب.... تا حالا شده كنار دريا باشي و به غروب خورشيد نگاه كني... در حالي كه غم سنگيني توي دلت خونه كرده باشه.... و نتونه مانع گريه هات بشي...؟ احساس دلتنگي يك غروب ابري و پاييزي رو دارم... حس عجيبي دارم.... احساس يك شاپرك كه تو تار عنكبوت گرفتار شده.... احساس يك پرنده كه بالش زخميه و نمي تونه پرواز كنه... احساس يك پرستو كه از آشيونش دور مونده... دلم عجيب گرفته.... دلم مي خواد فرياد بزنم... اين قدر بلند كه تا اون بالا بالاها هم بره و خدا هم بشنوه... شايد چاره كنه.. شايد يك نگاه به دل زخمي من هم بندازه... دلم مي خواد فرياد بزنم... . دلم مي خواد گريه كنم. ... دلم خيلي گرفته... خيلي..... خیلی دوست دارم.........ولی کاش میشد بهت بگم........ + نوشته شده در دوشنبه 28 آبان1386 17:3 توسط احسان |
خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم اما... نه جوهر داشتم نه کاغذ نه حرفی واسه نوشتن حتی همه ی بغضمو جمع کردم و یه گوشه ی دلم قایم کردمش تو این مدت خیلی با خودم کلنجار رفتم که دوباره بنویسم خیلی حرص می خورم که چرا اون روزا دست نوشته هامو پاره کردم اما... می خوام بازم بنویسم از قلبای تهی از تموم نا مهربونیا واز گذشته هایی که همه به باد سپردنش دلم می خواد از عشق بنویسم ازهیچکس صدای زوزه ی بادو می شنوم صدای پر شدن نفسها از خاکستر، دوباره می نویسم از کوزه گری که گلش خشک شد از نقاشی که رنگش تموم شد ازباغبونه تو اون کویر برهوت از تو...که اومدی ، ولی بازم رفتی من اومدم حرف بزنم و اونو حتما میگم حتی اگه لحظه ی شیرین مرگ سراغمو بگیره آینده اونو می گه چونکه اصلا راز دار خوبی نیست من اومدم که با نور عشق زندگی کنم من اینجام دارم زندگی می کنم هیشکی نمی تونه از زندگیم تبعیدم کنه حتی اگه چشامم ببندن من به نجوای عشق گوش می دم اگه گوش نداشته باشم من شادیو تو نوازش یه نسیم کو چولو می بینم اگه هوا رو ازم دریغ کنن من با روحم زندگی می کنم من اومدم تا با همه باشم ، بین همه آدما آخه روزایی میان که همه چی عوض میشه روزهایی که تموم دل نوشته هام تو بازار سیاه حراج شده... پس من برمیگردم برمیگردم ، بنویسم،حتی ازرنگ زرد تا دیگه برگهای پائیزی غصشون نگیره.......
+ نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386 1:2 توسط احسان |
|